معلم اولی ها
پشت خیابان یک طرفه باریک کوچه پهن قدیمی پر درخت با جوی باریکی در وسط و سکوهای آجری کنار درختان با برگهای سیاه شده از دود ماشین ها ، یک طرف دیوار طولانی مدرسه و روبرو خانه های باریک دو طبقه واز سرو کول هم بالا رفته . دسته ای زن چادری و مانتویی مسغول همهمه و دخیل بستن به در مدرسه ، آخرین روزهای تابستان و بساط پر رونق ثبت نام بچه ها و زنان خانه دار منتظر فرصتی برای سر کردن درگوش همدیگر و گستردن سفره دل و چوب حراج بر اسرار زندگی خصوصی خود . از نفرین به بقال و شرکت شیر و گرانی رخت و کیف و لباس و بچه ها تا فشار کمر شکن اجاره خانه و دنیای بی حصارو مرز حرفهای جور واجور. لحظاتی فکر می کردی همه با هم و یک آن مشغول صحبت و هیچ معلوم نبود که کی به حرف کی گوش می دهد.
" این خانم مبارکی هم معلوم نیست کی می آد؟"
"در بزنید آقا سلوکی لااقل درو واکنه بریم تو"
زنی با کیسه بسته های شیر پاستوریزه در دست با پشت انگشت و انگشتری رنگ در را گرفت.
"بابا مگه شما خونه و زندگی ندارید با سرو صدا تون خواب واسه ما نگذاشتید ، بیست روزه شما دائم پشت این در جلسه می گیرید ، دهنتون خسته نمی شه این همه حرف از کجا می آرید؟" یکی جوابشو داد.
"باز کن بیایم تو، حیاط رو که نمی خوریم آقا سلوکی ، خانمت بهتر شد؟"
و دیگری با زنبیل سبزی در دست :" مگه چی شده؟"
"بنده خدا دیروز حالش خوب نبود برده بودش درمانگاه . "
در باز شده و پله ها را پایین رفتند . عرض حیاط آسفالتی را گذر کرده جلو در قفل شده راه رو حلقه زدند.
"آقا سلوکی جون بچه هات ، الهی که زنت زودتر خوب بشه تو بیا این خانم مبارکی رو راضی کن لیست بچه های ما رو عوض کنه تو کلاس خانم نیکخواه بنویسه ."
سلوکی رو به آنکه از همه خوشگل تر بود و اول صبح سرو صورت را مرتب آرایش کرده و مانتوی بنفش پوشیده بود کرده و دستی به چانه اش کشید و کفت :
"مگه چند بار نیامدید گفت نمی شه چرا این قدر گیر می دید آخه یکی دو تا حرفی مگه می شه یک کلاس هشتاد نفر بشه یکی ده تا .
جواب شیند
"آخه اون لنگه نداره . درس رو می جوه میذاره دهن بچه ها ".دیگری
"خودتم می دونی تو مهربونی تکه . بچه ها واسش می میرن دو ماه نکشیده بچه ها از این رو به اون رو می شن "
زنبیل به دست گفت :
"یه پارچه خانومه سه سال پیش رفت شهرداری گذاشت گردنشون این درختها رو کاشتند پارسال هم وادارشون کرد این دستشویی ها رو سنگ کردند و لوله مایع دستشویی کشیدند چرا قبل از اون کسی از این کارها نکرد"
زنی میانسال چادرش را جابجا کرد و خطاب به بقیه :
"یه پارچه کمالاته . هر چی ازش می پرسی راهنمایی می کنه از مشکل زندگی از بدخلقی شوهر خودشو نمی گیره ، اگه لازم باشه باهات می آد تو خونه دو ساعت می شینه می شنوه و راه پا جلوت می ذاره "
زن جوانی رو به بقیه :" من خودم فرهنگی ام انصافا" اردوهایی که اون بچه ها رو می بره کسی نمی بره مسئولیت داره . اون کارشو دوست داره . بین بچه ها فرقی نمی ذاره ، اهل مطالعه است از تربیت بچه ها خیلی سرش می شه ، تو هزار تا همکار یکی این جوری پیدا نمی شه !"
دیگری پرید تو حرفش" واسه اینه که هر سال معلم نمونه می شه تو برو کلاسش ، چیزهایی که آویزان کرده گل بوته هایی که رو طاقچه چیده ، لوحه هایی که درست کرده بچه دلش نمی خواد از کلاس بیاد بیرون . "
و دیگری جابجا شده در حالی که روی سکوی پشت در شیشه ای خم می شده که بنشینه گفت :
"چرا رقص و شادی شو نمی گی من دختر بزرگم که پارسال شاگردش بود دیشب می گفت : اگه امسال هم خانوم نیکخواه معلمم نباشه درس نمی خونم شوهر می کنم !"
هم زدند زیر خنده .
مادری که کیسه شیر به دست داشت کنار دستها را به لبه سکو گرفته و در حال تکیه دادن پرسید" پس دیگه واسه چی اومدی اون که سالهاست فقط کلاس اول درس می ده ؟"
"آخه کوچیکه هم یک سال با اون فرقشه اومدم بلکه بیارمش تو لیست خانم نیکخواه تا این کارم نکنم خونه نمی رم "
" بلند شید خانم مبارکی اومده "
از پله ها پا به حیاط گذاشته و چادرش را جمع کرد زیر بغل و سعی کرد از بین بقیه راه به سوی ورودی ساختمان پیدا کند.
"دوباره که لشکر کشیدید تو سرمن به خدا دیشب نتونستم بخوابم از دست شماها ، اخر سر روانی می شم ".
مادر میانسال جلوش را گرفت :
"دخترم بیا همه رو ببر تو لیست خانم نیکخواه قال قضیه رو بکن . دعات می کنیم ."
"مادر من آخه هر کلاسی یه ظرفیتی داره . من که هیجکدوم شما فامیلم نیستید سه تا کلاس اول تقسیم کردیم رفته . "
خانم زیبا رویی که شانه به شانه او به سوی دفتر می رفت گفت :
"خوب اینا که اینجا اند رو بنویسید ، عده ای رو به جاشون بذار سر کلاس های دیگه "
"برای من شر درست نکنید روز بازگشایی اینجا دعوا راه می افته از دم می خوان بچه هاشون تو کلاس خانم نیکخواه باشه کافیه یکی بفهمه جابجاش کردم."
داخل اتاق مدیر جای سوزن انداختن نبود . خانم مبارکی دائم با پوشه ای خودش را باد می زد
"بابا از دست شما چه کار کنم ؟ زنگ بزنم منطقه تکلیف منو روشن کنه !"
دو سه نفر همصدا باهم :
"تا لیست رو عوض نکنی ما نمی ریم خوددانی "
معاون مدرسه رو به مادران :
"بابا انصاف داشته باشید حرفـتون منطقی نیست .
مزاحم کار ما هم شدید . واله بقیه هم خوبند یکسال بیشتر نیست چشم رو هم بذارید گذشته ایشون هم فقط کلاس اوله تا پنجم که پا به پای بچه های شما نمی آد."
سلوکی با صدای بلند در حالی که سرش را از لبه چهارچوب در به تو می برد :" خانم ها از تو اطاق بیاید تو راهروبقیه هم کار دارند جلو درو گرفتید فقط شماها که نیستید که کار دارید"
تلفن .
گوشی در دست خانم مبارکی : بله چی گفتید ؟
"خانم ها خواهش می کنم ساکت بذارید بشنوم
چی شده چی خانم وکیلی؟دوباره بگو درست می شنوم" .
گوشی از دستش رها شده از کنار یک ور سرش روی میز افتاد
"ای خدا مرگم بده بدو آقای سلوکی ". خانم معاون برسید چی شده ؟
به سرعت برای آنها راه باز کردند .
"گوشی ، گوشی تلفن. داشت صحبت می کرد."
سلوکی گوشی را برداشت "شمایید خانم وکیلی سلوکیم چی شده ؟چی کجا ؟ خاطر جمعی به کی گفته به شما جاده؟، تصادف چی تموم شده مگه می شه ؟"
گوشی را گذاشت دو دستی زد توی سرش کنار دیوار سست شد اختیار زانویش را از دست داد
زن میانسال سرش را برد نزدیک صورت سلوکی گردن را به بالا که خم کرد دستها را محکم به صورت نواخت اشک صورتش را خیس کرد.
کاغذهای رنگی از سقف آویزان و آرام تکان می خوردند . برگ های زرد و جورواجور درختان چسبیده روی مقوا دورشان خطهای رنگی . بالای لوح خط درشتی نوشته بود "برگ ریزان"
این مطلب از وبلاگ ادبیات - سه شنبهعباس نجاریان انتخاب شده بود/
نظر یادتون نره.............................................................