- با بررسی اشعار سنایی در کتاب حدیقه الحقیقه، دیوان اشعار و سایر مثنویات به اصطلاحات قابل توجهی راجع به طب و بیماری ها و بر می خوریم که این اصطلاحات عبارتند از: آبله، آماس، ابرص، ابکم، ابهام، احول، اختلاج، استرخا، استسقا، اسهال، اطباء، اطلاق، اعراض، اعمی، افگانه، افیون، اکحل، اکمه، الکن، امتلاء، امراض، انبساط، انتشار، انتصاب، انقباض، اوداج، اوراک، ایلاوس، باد، باسلیق، بُراز، بَرسام، برص، بسط، بطن دماغ، بلغم، بی بصر، بیمار، پزشک، پی، پیش یار، پیلور، تاسه، تب، تبخال، تبرید، تخمه، تمطّی، تهوع، جذام، جرایحی، جوع، حجام، حجامت، حجامتگاه، حریف، حکیم، حکما، حُمق، حمیات، خانوق، خَدِر، خره، خفقان، خلط، خمود، خون، دا، داغ، دافعه، درد، درد دندان، دَسِم، دق، دلیل، دماغ، ذَبل منهوس، ذَرب، رَبو، رسوب، رعشه، رگ زدن، روز کوری، ریه، زحیر، زکام، سرسام، سستی تن، سُعال، سکته، سگ دیوانه، سل، سودا، شب کوری، شِدق، شریان، شکم راندن، صداع، صرع، صِفاق، صفرا، ضریر، ضوارب، طاعون، طِب، طبع، طبیب، عِرق النساء، عَرَن، عروق، عشق، عطاس، عطش، عقیم، غِب، فالج، فتق، فَصد، فُواق، قاروره، قبض، قحف، قروه الامعاء، قبضةریه، قفار، قولنج، قیفال، کاژ، کحال، کحل، کر، کزاز، کعب، کور، کوژ، گل خواری، گنگ، لاشه، دبر، لَقوه، لکنت، لنگ، مالیخولیا، محرور، مراره، مرض، مرهم، مزاج، مزمن، مسهل، مصروع، مغز، مفلوج، نابینا، نبض، نزله، نسیان، نفخات، نقرس، وبا، وجع رأس، وجع قولن، ورم، وَسم، هاضمه، هیضه، یرقان.
از میان اصطلاحات ذکر شده از کتاب حدیقه، دیوان اشعار و مثنویات سنایی تعدادی از بسامد بالاتری برخوردار هستند که در ادامه به ذکر چند نمونه از این اصطلاحات که شاید کمی برای خوانندگان ناآشنا باشد به همراه توضیحات لازم می پردازیم:
اکحل
«رگ میانی است که رگ هفتم و میزاب البدن نیز گویند. نام رگی است میان قیفال و اسلیم که فصد آن کنند و آن را رگ هفتم اندام گویند.» (دهخدا، 1351)، «رگی است مرکب از قیفال و باسلیق، شاخه ای از ورید کتفی که در سطح داخلی آرنج تا مچ ادامه می یابد.» (میر، 1376):
جگر و دل ز اکحل و شریان سوی تن باد و آب کرده روان
(سنایی، 1359، ص85، ب9)
گـه ورا قصد فصد فرمایم اکحل از دیدگانش بگشایم
(سنایی، 1359، ص135، ب4)
ای شهنشاه عالــــــم عادل جان دشمن بکش ز اکحل دل
(سنایی، 1359، ص569، ب9)
سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن
(سنایی، 1341، ص498، ب2)
خلط
«خلط رطوبتی اندر تن مردم روان، و جایگاه طبیعی مر آن را رگ هاست، و اندام ها که میان آن تهی باشد، چون معده و جگر و سپرز و زهره. و این خلط از غذا خیزد، و بهری از خلط ها نیک باشد و بهری بد باشد، آنچه نیک باشد آن است که اندر تن مردم درفزاید و به بدل آن تری ها که خرج می شود بایستد، و آنچه بد باشد آن است که بدین کار نشاید، و آن خلط باشد که تن از آن باید کرد به داروها، و خلط ها چهارگانه است: خون است و بلغم و صفرا و سودا.» (جرجانی، 1344، ج1، ص45) ناگفته نماند که سنایی در اشعار خود به وفور از این چهار خلط یاد کرده است به خصوص از خون و صفرا و سودا که فقط به ذکر خلط اکتفا می کنیم:
عقل باشد به خلط و وهم محیط هر دوان لیک بر بساط بسیط
( سنایی، 1359، ص66، ب14)
خود حال دیگر خلط چه گویم که ز سودا بودم چو کسی کو خورد افیول و هلاهل
(سنایی، 1341، ص355، ب9)
یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را می جذب کند خلط بد، از بیست انامل
(سنایی، 1341، ص354، ب
زکام
«در اصطلاح گیاه شناسی اگر آبریزش از بینی به طرف خارج باشد زکام و اگر به طرف حلق و سینه رهسپار گردد نزله نامند. که این خود زمینه را برای برونشیت و ورم ریه و سایر بیماریهای ریوی مستعد می سازد چه مزاج بیمار گرم و چه سرد باشد.» (صانعی، 1367، ص105)
امام رضا(ع) می فرمایند: «هر کس می خواهد دوره زمستان زکام را از خود دور ببیند هر روز لقمه ای از عسل میل کند.» (امیر صادقی، 1351، ص264)، «عارضة التهاب مخاط بینی است که غالباً با آبریزش و گرفتگی بینی همراه است.» (معین، 1382):
وز زکام و انتصاب های تباه بسوی منخرین گشاید راه
(سنایی، 1359، ص695، ب6)
حال سر سام و علت برسام نزله خانوق با سعال و زکام
(سنایی، 1359، ص692، ب13)
چه روی با کلاه بر منبر چه شوی با زکام در گلزار
(سنایی، 1341، ص199، ب13)
هر کجا این بهار و دی باشد بوی گل بی زکام کی باشد
(سنایی، 1359، ص438، ب8)
صُداع
«دردی که در یک جانب سر حادث شود.» (معین، 1382)، «سر درد یکی از بغرنج ترین مسائل طب داخلی به شمار می رود؛ زیرا بین انواع گوناگون آن فقط علت قطعی چند نوع از آن را شناخته اند» (صانعی، 1367، ص70):
انبساط ، انقباض و حمیّات عطش و جوع با صداع و صفات
(سنایی، 1359، ص692، ب10)
و آن که او را صداع خوانی تو رعشه و وجع رأس دانی تو
(سنایی، 1359، ص693، ب16)
دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ماهی شفق به نوای سلک زنیم
(سنایی، 1341، ص405، ب2)
گر بدل بشنوی سماع بود ور بپا بر زنی صداع بود
(سنایی، 1348، ص64، ب8)
عِرق النساء
«عرق النساء قسمتی از درد مفاصل است که درد از مفصل باسن شروع می کند و از عقب به ران پایین می آید و ممکن است تا زانو و پاشنه امتداد یابد و تا مدتش زیادتر باشد بیشتر پایین می آید، که این بستگی به کم و بیشی ماده دارد، حتی ممکن است انگشتان پا را در بر گیرد و پا و ران لاغر شوند. در اواخر درد عرق النساء، بیمار با دست بر جای درد گذاشتن و بر نوک انگشتان پا رفتن لذت می برد و می آساید و به زحمت می تواند دمر بخوابد و قد و قامتش راست باشد. ممکن است اسهال شود که در این حالت به نفع بیمار است. گاهی ممکن است بیمار عرق النساء از کنارة ران مبتلا به برکندگی شود که انارک استخوان ران از جای گود خودش انحراف پیدا کند.» (ابن سینا، 1370، ج3، ص425)، «این بیماری که فراوان ترین درد های کمر و پشت پا ها را تشکیل می دهد بیشتر دامنگیر افراد چاق است، درد های منتشره از عصب سیاتیک بستگی به محل آزردگی عصبی دارد.» (صانعی، 1367، ص408):
نقرس پای بند و عرق النساء فتق و دیگر قروه الامعا
(سنایی، 1359، ص693، ب2)
حد عرق النساء بود آن درد که کند مرد را ز راحت فرد
(سنایی، 1359، ص696، ب15)
گفت لاتسأل حبیبی کان همه برکند و سوخت سبلت عرق الرّجالم علت عرق النساء
(سنایی، 1341، ص47، ب10)
قولنج
«دردی وپژه در شکم به علت بسته شدن کامل یا نسبی یکی از اندامهای تو خالی، ماهیچه های پوشاننده این اندامها برای خارج کردن محتویاتشان منقبض می شوند ولی در این حالت قادر به عمل نبوده و فشار ناشی از این عمل ایجاد درد می کند.» (سلیمانی، 1369)، «نوعی بیماری روده ای است که در رودة قولون به سبب وجود بلغم غلیظ یا خشکی ثفل ناشی از خوردن غذای خشک و کمی آب حادث می شود.» (نعیمی، 1382، ص370) امام رضا(ع) فرمودند: «داخل شدن به حمام با شکم پر مولد درد قولنج است.» (امیر صادقی، 1351، ص238) این بیماری می تواند علل مختلفی داشته باشد که یکی از آنها ناراحتی های روانی و گوارشی است. (ر.ک. صانعی، 1367، ص293) ابن سینا هم معتقد است که اگر درد در رودة قولون نباشد و در رودة باریک باشد نام راستین آن ایلاوس است. (ر.ک. ابن سینا، 1370، ج3، ص6):
باد قولنج و باد ایلاوس یرقان و برص جذام و نقوس
(سنایی، 1359، ص693، ب1)
حد قولنج هست دردی سخت در درون شکم چون بنهد رخت
انخراقی ز حایلین باشد و آن سرایت بانثیین باشد
(سنایی، 1359، ص696، ب7 و6)
گر به قولنجیان نماید از آن باد قولنجشان گشاید از آن
(سنایی، 1348، ص196، ب12)
قیفال
«رگی در بازو که آن را مخصوص به سر و روی می دانستند و سراروی نیز گویند.» (نفیسی، 1343)، «به معنی آنچه مربوط به سر است (رأسی) مانند ورید قیفال، شریان قیفال.» (معین، 1382):
بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن
(سنایی، 1359، ص317، ب5)
سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ خون روان در جویبار اکحل و قیفال
(سنایی، 1341، ص498، ب2)
هر که را درد سر است از دست قیفالش زنید گر تو را درد دل است از دیدگان قیفال زن
(سنایی، 1341، ص974، ب8)
وبا
«مرضی است عفونی و همه گیر و مسری که کانون اصلی آن در هندوستان است و به طور بومی در این سرزمین وجود دارد.» (معین، 1382)، «مرضی است واگیر دار و خطرناک که هر وقت بروز کند عدة کثیری را مبتلا می سازد، سرایت آن بوسیله میکروب مخصوصی است که در آب و مأکولات تولید می شود.» (عمید، 1354)، «علائم وبا، تب، استفراغ، و اسهال شدید است، دفعات اجابت مزاج به روزی40-30 مرتبه می رسد به علت کم شدن سریع آب بدن و مایعات لازم بدن و کم خونی، بدن دچار لاغری مفرط می شود.» (تجلی پور، 1349، ص237)، «سخت ترین وبا آن است که در تابستان ظهور کند.» (شهری، 1348، ص107):
حال نسیان و حمق و استرخا فالج و لقوه و فساد و وبا
(سنایی، 1359، ص692، ب11)
آنکه بنهاد حد و فعل وبا رفتن جوهر طباع هوا
(سنایی، 1359، ص694، ب7)
هست در دین و ملک ظلم محال همچو در جسم و جان وبا و وبال
(سنایی، 1359، ص573، ب7)
از قضا وبای گاوان خاست هر که را پنج بود چار بکاست
(سنایی، 1359، ص647، ب7)
کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد
کس ندیده جور در صورت چو در جنت وبا
(سنایی، 1341، ص19، ب3)
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
(سنایی، 1341، ص34، ب1
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت
5:49 بعد از ظهر |