|
|
|
||||
|
نوروز، جشن ایرانیان از روزگازان کهن پر شکوهترین جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ایست که روایت های تاریخ درباره پیدایش آن بسیار گوناگون است. نوروز جشن شروع فروردین یا فرودگان است که یاد آور اجداد ونیاکان ما بود وچنان میپنداشتند که در پنج شب ارواح پاک مردگان برای دیدار وضع زندگی و احوال بازماندگان به زمین فرود می آیند و در خانه و آشیانه خویش سرگرم تماشا و سرکشی میشوند. اگر خانه روشن و پاکیزه و ساکنان آن راحت و شاد باشند ،ارواح مسرور و سرافراز برمیگردند.اما در غیر این صورت ،آنان غمگین و ناراحت به منزلگاه خویش باز می گردندو تا سال آینده به انتظار می نشینند. درباره پیدایش نوروز در روایتی دیگر چنین آمده است که نیشکر را جمشید در این روز یافت و مردم از کشف خاصیت آن متحیر شدند .پس جمشید دستور داد تا از شهد آن شکر ساختند و به مردم هدیه دادند از این رو آن را نوروز نامیدند. همچنین روایت شده که اهریمن،بلای خشکسالی و قحطی را برزمین فرو نشانید اما جمشید به جنگ با اهریمن پرداخت و عاقبت و را شکست داد.آنگاه خشکسالی ،قحطی و نکبت را بر روی زمین از ریشه بخشکانید و به زمین بازگشت یا بازگشت وبه درختان و هر نهال و چوب خشکی سبز سدند. پس مردم این روز را نوروز خواندند و هر کس به یمن و مبارکی در تشتی جو کاشت و این رسم سبزه نشاندن در ایام نوروز از آن زمان به امروز باقی مانده است. در میان اقوام آریایی که وارد ایران شدندسال نو در اصل به دو شکل زیر بوده است: آریاییها در روزگار باستانی دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه میشد.ولی پس از مدتی تابستان دارای هفت ماه وزمستان دارای پنج ماه شد. در هریک از این دوفصل جشنی برگزار می کردند که هردو این جشن ها را آغاز سال نو تلقی میکردند. عید نوروز شش روز متوالی دوام داشت و در این روزها ، سلاطین بار عام میدادند ونجبای بزرگ واعضای خاندان خود را به ترتیب میپذیرفتند و به حاضران عیدی میدادند. در روز اول سال مردم زود از خواب برمیخاستند،به کنار نهرها وقنات ها میرفتندوخود را مشستند و به یکدیگر آب میپاشیدند و شیرینی تعارف می کردند.صبح قبل از آنکه کلامی گویند ،شکر یا عسل می خوردند و برای حفظ بدن از ناخوشی ها و بدبختی ها روغن به تن میمالیدند. اما نوروز پس از مرگ جمشید نیز به حیات خود ادامه داد .نوروز از حمله های یونانیان ،اعراب،ترک هاو مغول ها جان بدر برد و نوروز ثابت کرد که مهمترین جشن فرهنگی میلیونها ایرانی است که در درون ایران زندگی میکنند.
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هفت سین هفت واژه که با حروف سین شروع می شود نیز از سنت های جالب نوروز است در زمان امروز هفت سین مشخصآ معنای استعاره ای خاص خود را دارد. سمنو،جوانه های گندم که طی مراسم خاصی پخته می شود.سیب ،سنجد و سیر. زردشتیان،اوستا ،کتاب مقدس آسمانی خود را در راس سفره هفت سین قرار میدهند.[و مسلمانان قرآن را] تخم مرغ های رنگین ،گلاب، سکه، طلا،ماهی قرمز دز آب،آینه،شمع و هریک از این موارد سنبل و نماد تولد دیگرباره بهاران است. در اساتیر ایرانی در ارتباط با نوروز ،جوانه گندم وعناب نشانه وسنبل زایش دیگر بهاران است. سبزی ، سکه و سرکه سنبل و نماد افکار نیک، کردارنیک،خداپرستی،نیک بخشی،جاودانگی و دادوهش است که به باور زردشتیان، زردشت پیامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است. . . . چو خورشید آبان میان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا سر سال نو ،هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن دل زکین چنین جشن فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاو متين و خوددار، كم رو، كند، وسواسي، منظّم و خاكسار است و هوشياري ذاتي اش را پشت چهره ساده اش مخفي مي كند. او به راحتي مي تواند اعتماد قلبي ديگران را به خود جلب كند، كه اين خود بزرگترين برگ برنده او در زندگي است. گاو موجودي انديشمند است و شايد به همين علت، تنهايي را دوست مي دارد. گاو مي تواند هدفش را با نهايت پشتكار تعقيب كند. گاهي ميهن پرستي افراطي و تعصب بيش از حد، تيغ تيز ملامت ها را متوجه گاو مي كند. بهتر است زياد سر به سر او نگذاريد چون ممكن است خطرناك ب اشد! گاو بر خلاف ظاهر آرام خود، حيواني يك دنده و نافرمان است و از اين كه كسي پايش را در كفش او بكند، بيزار است. بيچاره كسي كه سر راه او قرار بگيرد، زيرا اگر به قول معروف آن روي سگش بالا بيايد ديگر كسي جلودارش نيست و تر و خشك را با هم مي سوزاند. او پيشرو و پيشواست و هيچ عاملي نمي تواند مانع او از اين كار شود. گاو از نوگرايي متنفر است؛ زيرا فكر مي كند كه نوگرايي، اصالت ها را نابود مي كند. اغلب مي توانيد او را بين گروه هايي كه با موسيقي روز، مكتب هاي هنري مدهاي جديد لباس و مو مخالفند، بيابيد. به ياد داشته باشيد كه او هيچ گاه نوگرايي را در خانواده اش نخواهد پذيرفت. گاو موجودي خود كامه و زورگوست كه خانواده برايش اهميت فراواني دارد اما روحيه واپس گراي او مانع از هر نوآوري است. زن متولد سال گاو، آشپز و كدبانويي برازنده و خوش لباس و به زنانگي خود بسيار پايبند است. گاو پر كار و سخت كوش است و مي تواند سعادت و آسايش اطرافيان خود را مهيا كند. روستاييان ويتنام معتقدند كه گاو نماد ثروت براي خانواده است. گاو در خانه خود، فرمانروايي توانا و بي چون و چراست كه احترام و اطاعت همگان را بر مي انگيزد. گاو در فعاليت هاي گروهي، امور هنري و اداره واحدهاي توليدي و خدماتي موفق عمل مي كند و چون قدرت شگرفي در تركيب انديشه و عمل دارد مي تواند جراح موفقي شود؛ اما بيش از هر كار ديگري، براي كشاورزي خلق شده است. بهتر است گاو از كارهاي تجاري خدماتي كه مستقيماً با مردم سرو كار دارد، دوري كند. همچنين بايد از كارهايي كه نياز به سفر دارد، پرهيز كند؛ زيرا ممكن است تندرستي و آرامش روحي او را بر هم زند. زنان متولد سال گاو خانه داري را به كارهاي ديگر ترجيح ميدهند و كدبانو و ميزبان هاي شايسته اي هستند. نقطه ضعف شخصيت گاو، آن است كه اغلب فكر مي كند دور و بري هايش او را به درك نمي كنند. او كله شق و لجوج است و در عين حال، به شدت خانواده خود را دوست دارد. او به وجود فرزندانش افتخار مي كند؛ ولي از آنان انتظار اطاعت مطلق دارد و در موردشان جدي و سخت گير است. گاو رئيس خانواده است و حرف او به منزله قانون است؛ ولي در عوض، آماده هر نوع فداكاري براي خانواده اش مي باشد. براي گاو عشق فقط يك سرگرمي خوشايند است. او مي تواند مهربان، باوفا و حتي با احساس باشد؛ ولي هيچ گاه عاشق نمي شود. گاو علاقه اي به روابط عاشقانه ندارد و اين گونه كارها را وقت تلف كردن مي داند. در بيشتر موارد، شكست گاو در مسائل عشقي و ازدواج، ناشي از بينش هاي مادي گرايانه اوست. متولدين سال گاو، هيچ گاه خود را موظف به وفاداري به همسران خود نمي دانند؛ اما نظير اين حالت را از طرف مقابل تحمل نمي كنند و وفاداري همسر را يكي از حقوق خود مي دانند! آنها از لحاظ احساسي، ممكن است وفادار و صادق باشند؛ اما براي اين حالت خود، اهميت زيادي قائل نيستند. گاو دوران كودكي و نوجواني را عموماً آرام و بي دردسر مي گذراند؛ ولي در جواني دچار مشكلات ازدواج مي شود. همسر او اغلب از بي توجهي آشكار او گله مند است و شادماني و رضايت خود را جاي ديگري جست و جو مي كند تا احساس عاشقانه اي را كه در خانه نمي يابد، جاي ديگري پيدا كند. در اين هنگام، اگر گاو نتواند از هوش ذاتي خود براي حل اين مشكل استفاده كند، چنان خشمگين و غضبناك مي شود كه حتي ممكن است خانواده اش از هم بپاشد. گاو اهل كار است و خانوده اش را بسيار دوست دارد و فرصتي براي درك رفتارهاي بي معنا ندارد. گاو در دوران سالخوردگي به مشكلات زيادي دچار مي شود؛ اما اگر بتواند با مشكلات خود كنار بيايد و راه هاي عاقلانه اي براي حلِّ آنها بيايد، زندگي آرام و بي دردسري خواهد داشت. ازدواج گاو با خروس توام با موفقيت است و خروس مي تواند بدون هيچ مانعي اسباب خوشبختي وي را فراهم آورد. روحيه سنت گرايي گاو از يك سو و محافظه كاري خروس از سوي ديگر، تفاهم كاملي بين آنها ايجاد خواهد كرد. زندگي گاو با موش نيز قرين كاميابي است. موش ديوانه وار به گاو دل مي بندد و تا لحظه مرگ به او وفادار مي ماند. مار هم گر چه بي وفاست، اما آن قدر زيرك هست كه به حد كافي رعايت حال گاو را بكند. در هر صورت، مار هرگز از خانواده خود دست نمي كشد و آنان را ترك نمي كند. همان طور كه موش عاشق گاو مي شود، گاو نيز شيفته ميمون مي شود. او براي موفق شدن در زندگي به نبوغ و قوه تخيل ميمون احتياج دارد. اما افسوس! بي فايده است چون گاو و ميمون هيچ گاه رابطه پايداري نداشته و با هم به تفاهم نمي رسند. گاو بايد از بز دوري كند. زيرا دمدمي مزاجي و بي ثباتي بز، او را گرفتار كشمكش و درگيري دائمي خواهد كرد. گاو نمي تواند با ببر هم خانه شود و اين قولي است كه همگان بر آنند. رابطه اين دو به نزاع و ستيز مي انجامد؛ نزاعي كه موجب نابودي ببر مي شود؛ زيرا گاو قوي تر است و چندان به كشمكش ادامه مي دهد كه سرانجام ببر را از پاي در آورد. مادر متولد سال گاو، هرگز نمي توند با كودك متولد سال ببر به تفاهم برسد و به نفع دومي است كه خانه را ترك كند! سرانجام اين كه گاو متولد زمستان شادتر و راضي تر از گاو متولد تابستان است. زيرا در زمستان كارها كمتر است؛ اما گاو متولد تابستان بايد با سر سختي در تمام طول سال به كار بپردازد. منبع : سایت ایران آکتور
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط ملک محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از جمله جشن های آريايی جشن آتش است امروزه تنها جشن سوری معروف به چهار شنبه سوری و نيز جشن سده برايمان به يادگار مانده است .مجموعه ی آيين های نوروزی از جشن سوری (چهار شنبه سوری )آغاز می شود و با آيين سيزده بدر به سرانجام خود می رسد . در ميانه سده چهارم هجری از اين جشن و چگونگی بر پايي و هنگام آن و نيز ديرينگی اش سخن به ميان آمده است .در کتاب تاريخ بخاراآمده در زمان منصور پسر نوج از شاهان ساسانی جشن با شکوهی تمام برقرار بوده و به نام جشن سوری نامیده میشده است.چون در تقویم تازیان چهارشنبه و شب آن نحس و نامبارک بشمار میرفته شب چهارشنبه وآخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته به این گونه می کوشیدند تا نحسی چنین شب و روزی را برکنار کنند.همچنین جاحظ در کتاب خود به نامبارکی چهارشنبه نزد عرب ها اشاره میکند.منوچهری در این روز مردمان را به شادمانی میخواند تا از بد یمنی آن رها شوند. افزون بر این و بنا به سنتی که برای برخی رویداد های بزرگ وجشن های باستانی برابر نهادی اسلامی نیز بدست داده شده است آتش افروزی و شادمانی شب چهارشنبه آخر سال را برخی به قیام مختار ثقفی که به خونخواهی امام حسین (ع)و فرزندانش قیام کرده بود نسبت میدادند مختار سردار معروف عرب وقتی از زندان خلاصی یافت و به خونخواهی شهیدان کربلا قیام کرد برای اینکه موافق و مخالف را از هم تمییز دهد و برکفار بتازد دستور داد که شیعیان بر بام خانه خود آتش روشن کنندواین شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد. واژه سوری واژه ای فازسی است وبه معنی سرخ میباشد وچنان که پیداست به آتش اشاره دارد البته سور در مفهوم میهمانی هم در فارسی بکار رفته است. برپاداشتن آتش در اين روز نیز نوعی گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی وبدی از تن بوده است در قدیم جشن های آتش کاملا حالت جادویی داشته وبسیار بدوی بوده است.چگونگی این جشن همسانی فراوانی به جشن سده دارد. برخی رسوم جشن به شمار ذیل است: بوته افروزی،آب پاشی و آب بازی، فال گوش نشینی ،قاشق زنی ،کوزه شکنی فال کوزه آش چهازشنبه سوری، آجیل مشکل گشا شال اندازی شیر سنگی و... سرانجام سخن آنکه امید است اين آتش افروزی ها اخگری شود بر بیشه اندیشه های مردمان خردمند ایرانی تابه پشتوانه ی فزهنگ پربار و ارجمند خویش و به یادمان شاد باش های کهنی که همگی دارای بستری دینی اخلاقی و فرهنگی بوده خردمندانه و در روشنان پندار و گفتار وکردار نیک پایکوبانه وخرسند در راه راستی گام زنند. برگرفته از کتاب زردشت پیامبر نوشته سعید قانعی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فصل بهار است و جشن نوروز وحکایت انقلاب سبز. بسی جای شادی وشکر است که زمستان لحاف سفیدش را برچیده ورفته است. و حال، صدای پای آمدن عروس طناز بهار را می شنویم که در بقچه اش گل وگیاه وتبسم آورده است و بر مقدم پرنازاودرختان لباس سبز پوشیده اند، چشمه ودریا موزیک آرام می نوازند وبلبل نغمه دلکش عاشقانه می خواند! بهار می آید تابراجاق سرد زندگی ما آتش عشق وامید بدمد وشوروشادمانی وشعله خاموش حیات را از نو بیفروزد و بگوید: برخیز! که زمستان رفت وحال فصل زندگی و زمین است. فصل کار، فصل کشت، فصل نشاط، فصل عشق، فصل شکوفه، فصل گل، فصل گنجشک، فصل بلبل، فصل چمن، فصل ارغوان، فصل باران!
بهار، انقلاب سبز
فصل بهار است و جشن نوروز وحکایت انقلاب سبز. بسی جای شادی وشکر است که زمستان لحاف سفیدش را برچیده ورفته است. و حال، صدای پای آمدن عروس طناز بهار را می شنویم که در بقچه اش گل وگیاه وتبسم آورده است و بر مقدم پرنازاودرختان لباس سبز پوشیده اند، چشمه ودریا موزیک آرام می نوازند وبلبل نغمه دلکش عاشقانه می خواند! بهار می آید تابراجاق سرد زندگی ما آتش عشق وامید بدمد وشوروشادمانی وشعله خاموش حیات را از نو بیفروزد و بگوید: برخیز! که زمستان رفت وحال فصل زندگی و زمین است. فصل کار، فصل کشت، فصل نشاط، فصل عشق، فصل شکوفه، فصل گل، فصل گنجشک، فصل بلبل، فصل چمن، فصل ارغوان، فصل باران! و"نوروز" جشن وسرور و سپاسگزاری انسان در پیشگاه طبیعت وبهاراست. شاید، در میان تمام جشنها واعیادِ اقوام وملل گوناگون، نوروز بهترین عید ومناسبترین زمان سال برای جشن وشادمانی باشد. اصلتا، جشن نوروز منسوب ومتعلق به هیچ فردویا مردم خاص نیست، وبلکه رسم کهن وباستانی سرزمینهای آسیای میانه وفلات ایران است که دارای حوزه اقلیمی مشترک میباشند و فصل بهار بطور همزمان درآن فرامی رسد. وامروزه نیز نوروز در کشورهای آسیای میانه، ایران، افغانستان، آذربایجان، ترکیه وبخش از چین به عنوان اولین روزسال ویا اولین روزبهار جشن گرفته میشود. بنا براین، شایسته نیست تابرقامت رعنای نوروزقبای قوم وتعصب پوشاند. " نوروز"، جشن وشادمانی مردم به پیشواز فصل بهار است. آنگاه که دشت ودمن پیراهن سرخ لاله را برتن میکنند ودامن صحرا پرازگل وسنبل میشود، وبلبل، مستانه بربالین گل مینشیند وبه شکروصال، عاشقانه ترین غزل هستی را با صدای دلکش ونوای شورانگیز به خوانش میگیرد! ودرختان برهنه جامهء سبزفام حیا می پوشند وآبستن سیب وگیلاس وانار برای فصل تابستان میشوند، چشمه ها از دل کوهساران زلال وبی رنگ جاری میشوند ونسیم بوی دلاویز بهاررا برشهروده پخش میکند. شاید روشنترین پیام نوروزشادبودن ومهربانی باشد. رسم معمول در سرزمین ما آنست که در نوروز تمام کینه ها وآزردگی ها فراموش میشود ودوستان "آزرده خاطر"باردیگر دست دوستی بسوی همدیگردرازنموده وآشتی مینمایند. پس میشود گفت نام دیگرنوروز" آشتی ودوستی" است. و سخن راست آنکه هرجشن وعیدِ حاوی پیام آشتی وشادمانیست. زیرا درروزکه انتظار میرود هرکسی لباس نوی برتن ولبخندی بر کنج لب وسروری در ذهن داشته باشد، آنروز وآن فضا خود سبب میشود تا صمیمیتی در دل او نیز خلق و ایجاد شود. شاید ازهمین روست که جنگ ونفرت درمیان ملتهای شاد و"جشن دوست" بسی کمتر ازاقوام عقده مند و"جنگ دوست" میباشد. بهرتریب ، درتمدن امروز، تاج افتخار بر سر مردمی است که در متن فرهنگ وعنعنات آن جشن وعید بیشتر ازعزا وماتم باشد، ومردمی زندگی صلح آمیزوپرسرور دارند که در سنت اجتماعی آنان تولد وزندگی یک انسان بیشتر از مرگ وماتم پس از مرگ او تجلیل شود. بهر حال پیام این نوشتار کوتاه آنستکه، اگر این زمین انباشته اززیبایی است و میشود هزاران بارجمال وشکوه طبیعت را از فرق(سر) تا پای عالم از خورشید تا گندم، از ستاره تا شبتاب، از مهتاب تا باغ، از کهکشان تا آبشار واز آسمان تا آب دید پس چرا با" تبسم" و"ترانه"و"نشاط" زندگی نباید کرد؟ وسخن آخر آنکه جشن وسرور به طور اتفاقی به سراغ مان نمی آید و بلکه لازم است تا برای ایجادآن طرح وبر نامه داشته باشیم، و بکوشیم تا هر قطره ای از شادمانی را که در هر لحظه ازحیات وجود دارد بنوشیم. هرروزتان نوروز نوروزتان پیروز
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میلاد مسعود نبی اکرم و فرزندش امام جعفر صادق بر تمام مسلمین جهان مبارک باد
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
از میان اصطلاحات ذکر شده از کتاب حدیقه، دیوان اشعار و مثنویات سنایی تعدادی از بسامد بالاتری برخوردار هستند که در ادامه به ذکر چند نمونه از این اصطلاحات که شاید کمی برای خوانندگان ناآشنا باشد به همراه توضیحات لازم می پردازیم: اکحل «رگ میانی است که رگ هفتم و میزاب البدن نیز گویند. نام رگی است میان قیفال و اسلیم که فصد آن کنند و آن را رگ هفتم اندام گویند.» (دهخدا، 1351)، «رگی است مرکب از قیفال و باسلیق، شاخه ای از ورید کتفی که در سطح داخلی آرنج تا مچ ادامه می یابد.» (میر، 1376): جگر و دل ز اکحل و شریان سوی تن باد و آب کرده روان (سنایی، 1359، ص85، ب9) گـه ورا قصد فصد فرمایم اکحل از دیدگانش بگشایم (سنایی، 1359، ص135، ب4) ای شهنشاه عالــــــم عادل جان دشمن بکش ز اکحل دل (سنایی، 1359، ص569، ب9) سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ خون روان در جویبار اکحل و قیفال کن (سنایی، 1341، ص498، ب2) خلط «خلط رطوبتی اندر تن مردم روان، و جایگاه طبیعی مر آن را رگ هاست، و اندام ها که میان آن تهی باشد، چون معده و جگر و سپرز و زهره. و این خلط از غذا خیزد، و بهری از خلط ها نیک باشد و بهری بد باشد، آنچه نیک باشد آن است که اندر تن مردم درفزاید و به بدل آن تری ها که خرج می شود بایستد، و آنچه بد باشد آن است که بدین کار نشاید، و آن خلط باشد که تن از آن باید کرد به داروها، و خلط ها چهارگانه است: خون است و بلغم و صفرا و سودا.» (جرجانی، 1344، ج1، ص45) ناگفته نماند که سنایی در اشعار خود به وفور از این چهار خلط یاد کرده است به خصوص از خون و صفرا و سودا که فقط به ذکر خلط اکتفا می کنیم: عقل باشد به خلط و وهم محیط هر دوان لیک بر بساط بسیط ( سنایی، 1359، ص66، ب14) خود حال دیگر خلط چه گویم که ز سودا بودم چو کسی کو خورد افیول و هلاهل (سنایی، 1341، ص355، ب9) یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را می جذب کند خلط بد، از بیست انامل (سنایی، 1341، ص354، ب
زکام «در اصطلاح گیاه شناسی اگر آبریزش از بینی به طرف خارج باشد زکام و اگر به طرف حلق و سینه رهسپار گردد نزله نامند. که این خود زمینه را برای برونشیت و ورم ریه و سایر بیماریهای ریوی مستعد می سازد چه مزاج بیمار گرم و چه سرد باشد.» (صانعی، 1367، ص105) امام رضا(ع) می فرمایند: «هر کس می خواهد دوره زمستان زکام را از خود دور ببیند هر روز لقمه ای از عسل میل کند.» (امیر صادقی، 1351، ص264)، «عارضة التهاب مخاط بینی است که غالباً با آبریزش و گرفتگی بینی همراه است.» (معین، 1382): وز زکام و انتصاب های تباه بسوی منخرین گشاید راه (سنایی، 1359، ص695، ب6) حال سر سام و علت برسام نزله خانوق با سعال و زکام (سنایی، 1359، ص692، ب13) چه روی با کلاه بر منبر چه شوی با زکام در گلزار (سنایی، 1341، ص199، ب13) هر کجا این بهار و دی باشد بوی گل بی زکام کی باشد (سنایی، 1359، ص438، ب8) صُداع «دردی که در یک جانب سر حادث شود.» (معین، 1382)، «سر درد یکی از بغرنج ترین مسائل طب داخلی به شمار می رود؛ زیرا بین انواع گوناگون آن فقط علت قطعی چند نوع از آن را شناخته اند» (صانعی، 1367، ص70): انبساط ، انقباض و حمیّات عطش و جوع با صداع و صفات (سنایی، 1359، ص692، ب10) و آن که او را صداع خوانی تو رعشه و وجع رأس دانی تو (سنایی، 1359، ص693، ب16) دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ماهی شفق به نوای سلک زنیم (سنایی، 1341، ص405، ب2) گر بدل بشنوی سماع بود ور بپا بر زنی صداع بود (سنایی، 1348، ص64، ب8) عِرق النساء «عرق النساء قسمتی از درد مفاصل است که درد از مفصل باسن شروع می کند و از عقب به ران پایین می آید و ممکن است تا زانو و پاشنه امتداد یابد و تا مدتش زیادتر باشد بیشتر پایین می آید، که این بستگی به کم و بیشی ماده دارد، حتی ممکن است انگشتان پا را در بر گیرد و پا و ران لاغر شوند. در اواخر درد عرق النساء، بیمار با دست بر جای درد گذاشتن و بر نوک انگشتان پا رفتن لذت می برد و می آساید و به زحمت می تواند دمر بخوابد و قد و قامتش راست باشد. ممکن است اسهال شود که در این حالت به نفع بیمار است. گاهی ممکن است بیمار عرق النساء از کنارة ران مبتلا به برکندگی شود که انارک استخوان ران از جای گود خودش انحراف پیدا کند.» (ابن سینا، 1370، ج3، ص425)، «این بیماری که فراوان ترین درد های کمر و پشت پا ها را تشکیل می دهد بیشتر دامنگیر افراد چاق است، درد های منتشره از عصب سیاتیک بستگی به محل آزردگی عصبی دارد.» (صانعی، 1367، ص408): نقرس پای بند و عرق النساء فتق و دیگر قروه الامعا (سنایی، 1359، ص693، ب2) حد عرق النساء بود آن درد که کند مرد را ز راحت فرد (سنایی، 1359، ص696، ب15) گفت لاتسأل حبیبی کان همه برکند و سوخت سبلت عرق الرّجالم علت عرق النساء (سنایی، 1341، ص47، ب10) قولنج «دردی وپژه در شکم به علت بسته شدن کامل یا نسبی یکی از اندامهای تو خالی، ماهیچه های پوشاننده این اندامها برای خارج کردن محتویاتشان منقبض می شوند ولی در این حالت قادر به عمل نبوده و فشار ناشی از این عمل ایجاد درد می کند.» (سلیمانی، 1369)، «نوعی بیماری روده ای است که در رودة قولون به سبب وجود بلغم غلیظ یا خشکی ثفل ناشی از خوردن غذای خشک و کمی آب حادث می شود.» (نعیمی، 1382، ص370) امام رضا(ع) فرمودند: «داخل شدن به حمام با شکم پر مولد درد قولنج است.» (امیر صادقی، 1351، ص238) این بیماری می تواند علل مختلفی داشته باشد که یکی از آنها ناراحتی های روانی و گوارشی است. (ر.ک. صانعی، 1367، ص293) ابن سینا هم معتقد است که اگر درد در رودة قولون نباشد و در رودة باریک باشد نام راستین آن ایلاوس است. (ر.ک. ابن سینا، 1370، ج3، ص6): باد قولنج و باد ایلاوس یرقان و برص جذام و نقوس (سنایی، 1359، ص693، ب1) حد قولنج هست دردی سخت در درون شکم چون بنهد رخت انخراقی ز حایلین باشد و آن سرایت بانثیین باشد (سنایی، 1359، ص696، ب7 و6) گر به قولنجیان نماید از آن باد قولنجشان گشاید از آن (سنایی، 1348، ص196، ب12) قیفال «رگی در بازو که آن را مخصوص به سر و روی می دانستند و سراروی نیز گویند.» (نفیسی، 1343)، «به معنی آنچه مربوط به سر است (رأسی) مانند ورید قیفال، شریان قیفال.» (معین، 1382): بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن (سنایی، 1359، ص317، ب5) سرو خود را گوی ای سرو از پی گلزار رخ خون روان در جویبار اکحل و قیفال (سنایی، 1341، ص498، ب2) هر که را درد سر است از دست قیفالش زنید گر تو را درد دل است از دیدگان قیفال زن (سنایی، 1341، ص974، ب8) وبا «مرضی است عفونی و همه گیر و مسری که کانون اصلی آن در هندوستان است و به طور بومی در این سرزمین وجود دارد.» (معین، 1382)، «مرضی است واگیر دار و خطرناک که هر وقت بروز کند عدة کثیری را مبتلا می سازد، سرایت آن بوسیله میکروب مخصوصی است که در آب و مأکولات تولید می شود.» (عمید، 1354)، «علائم وبا، تب، استفراغ، و اسهال شدید است، دفعات اجابت مزاج به روزی40-30 مرتبه می رسد به علت کم شدن سریع آب بدن و مایعات لازم بدن و کم خونی، بدن دچار لاغری مفرط می شود.» (تجلی پور، 1349، ص237)، «سخت ترین وبا آن است که در تابستان ظهور کند.» (شهری، 1348، ص107): حال نسیان و حمق و استرخا فالج و لقوه و فساد و وبا (سنایی، 1359، ص692، ب11) آنکه بنهاد حد و فعل وبا رفتن جوهر طباع هوا (سنایی، 1359، ص694، ب7) هست در دین و ملک ظلم محال همچو در جسم و جان وبا و وبال (سنایی، 1359، ص573، ب7) از قضا وبای گاوان خاست هر که را پنج بود چار بکاست (سنایی، 1359، ص647، ب7) کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد کس ندیده جور در صورت چو در جنت وبا (سنایی، 1341، ص19، ب3) عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا (سنایی، 1341، ص34، ب1
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
هفته ی وحدتپبروزی انقلاب اسلامی مان را مدیون " وحدت" امت اسلامی هستیم و به ثمررسیدن خون شهیدان نهضت را در سایه یكپارچگی ملت ایران بر محور " ولایت فقیه" و رهبری امام بزرگوارمان می دانیم، كه ما را در سایه ی اسلام وبر پایه ی ایمان، جمع كرد و هدایت نمود. گرامی باد هفته ی وحدت، كه درآن میثاق ها تحكیم می شود ، پبمان ها استوارتر می گردد ، خون ها در هم می جوشد ، دست ها وبازوها درهم قرار می گیرد ، چهره ها بر یكدیگر لبخند پبروزی و صفا می زند ، قشرها همه باهمند ، امت، یكپارچه و منسجم است و شیعه و سنی، به یاد سالروز میلاد رسول گرامی اسلام، با هم و در كنار هم، در یك راه و به سوی یك هدف سرود وحدت می خوانند. قبله ی مشترك، رسول مشترك، كتاب واحد و رهبر واحد، وحدت بخش قشرهای این امت شهید است. گرامی باد هفته وحدت، سالروز ولادت پبامبر رحمت و مربی انسانها و سفیر گرانقدر الهی به سوی مردم. گرامی باد هفته وحدت كه در بردارنده ولادت ششمین پبشوای شیعه است. گرامی باد هفته ی وحدت، كه خنثی كننده ی توطئه های دشمنان، درمسیر تفرقه افكنی است. گرامی باد هفته وحدت، كه هفته نور و سرور، و ایام شادی و همبستگی است. گرامی باد هفته وحدت كه ملت ما را منسجم تر می كند، و امتمان را با رهبر خود پبوندی مجدد می زند، گرامی باد این هفته كه بازوها را با هم گره زده ، توان ها را درجهت واحد و بر ضد دشمن متجاوز به كار می گیرد. گرامی باد هفته وحدت ، كه پبام" رسالت" و ندای " امامت" رابه گوش متجاوز، به كار می گیرد. هفته ی وحدت ، چتری مبارك ازایثار و فداكاری بر مردم است. چشمه ساری از معرفت و شعور، در كام تشنه ی خلق خداست. سایه ساری آرامش بخش ، دل انگیز و روح پرور برای هموطنان مسلمان ماست. الهام بخش حركت و انسجام و اخلاص است. زداینده ی كینه ها ، كدورت ها ، خودخواهی ها ، گروه گرائی ها ، تعصب ها ، ملیت پرستی ها ، فرقه بازی ها و تفرقه جوئی هاست. هفته ی وحدت، ایام میثاق با خون شهیدان است. هفته ی پبمان با راه اسلام و خط امام فقیدمان ، حضرت روح الله (ره ) است. هفته ی درس آموزی از كلاس معلم بشریت ، حضرت ختمی مرتبت(ص) است كه به بركت میلادش چهره ی جهان دگرگون شد ، شرك ها به توحید مبدل گشت ، عبادت خدا جای اطاعت از طاغوت ها را گرفت ، نفاق ها به یكرنگی گرائید و خصومت ها و دشمنی های چندین ساله، به " اخوت اسلامی" تبدیل شد ، مهاجر و انصار، برادر شدند و عرب و عجم، یار هم گشتند و سفید و سیاه برابر گردیدند. دراین هفته ، رسالتمدار بزرگ، حضرت محمد بن عبدالله (ص) دیده به جهان گشود تا نعمت خدا، بربندگان تكمیل شود ، راه از چاه باز شناخته گردد و مردم در سایه نبوتش ، از ضلالت به هدایت ، از ظلمت به نور و از تفرقه به وحدت برسند. اكنون نیز، كه هزار و چهارصد و اندی از آن تاریخ می گذرد ، ملت ما ، در سالگرد این میلاد مقدس، پرشكوهترین مراسم ، گرم ترین مجالس و باصفا ترین تجمعات را به پا می دارند تا روح اخوت اسلامی درپبكره ی اجتماع ، بیش از پیش زنده شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط ملک محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهمترین داروی کم خونی آهن وترکیبات آهن است.آهن ازطریق معده و روده جذب بدن شده و در کبد ذخیره میشود تادرساختمان هموگلوبین بکار رود .آهن وترکیبات آن مغز استخوان را وتدار به ساختن گلبول سرخ میکند. داروی عصاره جگر توام با ویتامین B12 نیزبرای کم خونی بسیارمفید است بخصوص در کم خونی های شدید .با خوردن عسل در مدت بسیار کمی به تعداد گلوبول های قرمز 25-8درصد افزوده میشود. پسته موجب افزایش خون میشود.فندق نیز خون افزای خوبی است و رنگ چهره را می گشاید. دم کرده ی برگ با پوست سبز گردو موجب افزایش تعداد گلبولهای قرمز میشود. عدس یکی از مواد خوراکی افزایش دهنده گلبولهای قرمز خون است. از مواد خوراکی دیگر میتوان به این موارد اشاره کرد: نخودسبززردآلو، گردو، خرما، شلغم ،کلم وخوراک جو.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پروانه گفت ... من گل های زیادی را دیده ام ... من گل لاله را می شناسم و با او نشسته ام، گل نسترن را دیده ام و پسندیده ام، با شقایق دوست بوده ام و هستم، اما !!!، هیچ کدامشان برای من « گل نرگس » نمیشود، من عاشق و دیوانه گل نرگسم، این را دیگر همه می دانند! همه عالم میدانند،گل نرگس من صاحب همه گل های عالم است.
او مقتدای همه پروانه های عاشق است.همه برای او پر پر میشوند. اصلاً می دانی؟ ... او دلیل پروانگی من است و تمام آرزو و خواستن من ... ای کاش ... کاش ... کاش که او زودتر بیاید، چرا که همه می دانند عمر پروانه چه کوتاه، چه اندک و ...، چه ناچیز است
مهدی جان عالم از آن توست چرا غریبانه می گردی؟؟!!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شهدا عابد بودند که شاهد شدند و شاهد شدند که
فانی فی الله گردیدند. اگرچه رفتند ولی حتی اگر می ماندند، با رفتنشان فرقی نمی کرد.
تا به حال روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟ نخوانده اید؟ البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟ ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است. " نامی که اکنون گمنام شده " نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند. با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم. چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم! اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو .......... حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط ملک محمد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خاطراتی از شهید مهدی زین الدین
- نزديک عمليات بود. مي دانستم دختردار شده. يک روز ديدم سرِ پاکت نامه از جيبش زده بيرون. گفتم: «اين چيه؟» گفت: «عکس دخترمه». گفتم: «بده ببينمش». گفت: «خودم هنوز نديده مش». گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملياته. مي ترسم مهر پدر و فرزندي کار دستم بده. باشه بعد.» چند روز قبل از شهادتش، از سردشت مي رفتيم باختران. بين حرف هايش گفت: «بچه ها! من دويست روز روزه بده کارم.» تعجب کرديم. گفت: «شش ساله هيچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم.» وقتي خبر رسيد شهيد شده، توي حسينيه انگار زلزله شد. کسي نمي تونست جلوي بچه ها رو بگيره. توي سر و سينه شان مي زدند. چند نفر بي حال شدند و روي دست بردندشان. آخر مراسم عزاداري، آقاي صادقي گفت: «شهيد، به من سپرده بود که دويست روز روزه ي قضا داره. کي حاضره براش اين روزه ها رو بگيره؟» همه بلند شدند. نفري يک روز هم روزه مي گرفتند، مي شد ده هزار روز.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام آقا جان منم یه عاشق یکی که در اندیشه جنون آورش صدای ناقاره های حرمت رو زیر لب نجوا میکنه همونی که رد پای عشقش رو توی صحنت جا گذاشته به این بهانه که باز بیاد و چشمان کورسویش را با نور ضریحت جلا بده السلام علیک یا غریبالغرباسلام بر تویی که که امواج عشقم سالهاست برای رسیدن به ساحل محبتت غوغا میکنه اونی که عاشقه ولی... معشوق نیست ! اونی که دلش رو سنگ فرش جاده ای کرد به این بهانه که رهگذری از اونجا رد بشه ولی ....هیچ . حالا تو ای ساحل خوشبختیم ای که برای دیدنت پر پرواز رو در آسمانی از اشک ترسیم میکنم و برای رسیدن به تو ای بهشت من در رویا همچون ماهی بی نفس در اقیانوس دلدادگی جان میسپارم مرا به خود برسان بگذار برای چند روز احساس کنم که هم عاشقم هم معشوق . *عاشق تو و معشوق تو* گرچه این همه لیاقت از آن ما نیست و این تاسف از آن ماست.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوفرشته مسافر برائ گذراندن شب در خانه يک خانواده ثروتمند به زمين فرود آمدند اين خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه مجللشان راه ندادند بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند فرشته پيردر ديوار زير زمين شکافی ديد وآنرا تعمير کرد وقتی که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاری کرده پاسخ داد ((همه امور بدان گونه که می نمايند نيستند )) شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولی بسيار مهمان نواز رفتند .بعد از خوردن غذايی مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند . صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود در مزرعه مرده بود .فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پير پرسيد چرا گذاشتی چنين اتفاقی بيفتد؟ خانواده قبلی همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردی اما اين خانواده دارايی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان بميرد. فرشته پير پاسخ داد:وقتی در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم که در شکاف ديوار کيسه ای طلا وجود دارد .از انجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند شکاف را بستم و طلاها را از ديدشا ن مخفی کردم . ديشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقير آمد ومن به جايش آن گاو را به او دادم .همه امور بدانگونه که نشان می دهند نيستند و ما گاهی اوقات خيلی دير به اين نکته پی می بريم .
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابي انت و امي يا رسول الله (ص) لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والانباء و اخبارالسماء . خصصت حتى صرت مسليا عمن سواك و عممت حتى صار الناس فيك سواء و لولا انك امرت بالصبر و نهيت عن الجزع، لانفدنا عليك ماءالشؤون . و لكان الداء مماطلا و الكمد محالفا و قلالك . . . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
ماجرای بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلکهای تو بر هم آمد. تو، رها و سبکبال از ادای رسالت، آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان، در هوای معطر جبرئیل، در ترنم صلوات فرشتگان، در احاطه غم و اندوه توامان، در جاودانگی اشک و ماتم من. مرا به دست قومی میسپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند. به کوچههایی که روزی عبورت را سنگ میزدند. به خانههایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛ آنها که روزی رسالت آسمانیات را به سخره گرفتند. جهل مردمان این شهر، قداست خانهام را نشانه گرفته است؛ همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی. داستان بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی، هنوز کوچههای مدینه، از عطر نفسهایت معطر بود که... آه، بگذار چیزی نگویم! داستان بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید. از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیهالسلام آغاز شد. کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان! خداحافظ، ای رحمت فراگیر در پهنه خاک! خداحافظ، سپیده تا همیشه جاری! خداحافظ، نور محض! خداحافظ، عطر لحظههای بهاری. خداحافظ، ای مهربانیات تا همیشه جاری!
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...
2. تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا ...چون تو می توانی ... 3.يادت هست وقتي به دنيا آمدي ، تو را هم مثل همه پيش خدا بردند . تو شبيه همه ي بچه هايي كه آنجا دور خدا بودند ، نشستي و به حرفهاي خدايي كه آن وسط نشسته بود ، گوش دادي ... تا بچه بودي كارت همين بود .صبح ها كه بيدار مي شدي همان جا كنار خدا مي نشستي و به قصه هاي خدا گوش مي دادي و به لبخند هاي خدا نگاه مي كردي ... و شب كه مي شد همان جا كنار خدا مي خوابيدي ... يادت هست وقتي خدا چيزي مي پرسيد و تو جواب سوالش را مي دادي ... خدا به روي تو لبخند مي زد و تو را به سوي خودش مي خواند ... در آغوشت مي گرفت و به تو فرشته اي هديه مي داد .... يادت هست ؟ آن روزها تو نمي دانستي جايي غير از پيش خدا هم هست . فكر مي كردي همه ي دنيا در كنار خدا خلاصه شده است ... شايد تنها فكر نمي كردي ، اين باورت شده بود . آن روزها تو هنوز راه رفتن نمي دانستي و نه حرف زدن با بزرگتر ها را ... آن ها نگاهت مي كردند و خدا را در تو مي ديدند ... اشتباه نمي كردند ، تو هر روز كنار خدا مي نشستي و هر شب در آغوش او مي خوابيدي ، تو بوي خدا مي دادي ! و تو روزي بزرگ شدي و آن روزها ، روزي به پايان رسيد و يك روز تو فهميدي كه مي تواني راه بروي ... مي تواني حتي بدوي و حرف بزني ... فهميدي كه مي تواني فكر كني ، تصميم بگيري ، نقشه بكشي ، ياد بگيري و حتي ياد بدهي ... يك روز تو خيلي چيزها درونت كشف كردي ... وقتي اين ها كشفت شد ، خدا رو به تو كرد و گفت : از فردا صبح ديگر نبايد فقط بنشيني ... بايد بلند شوي و راه بروي . خدا به تو نگفت از فردا صبح به كدام راه مي تواني بروي . خدا نگفت چون مي دانست تو اكنون مي تواني تصميم بگيري ... فكر كني و تشخيص دهي . خدا تنها به تو گفت كه بايد راه بروي ... فردا صبح كه شد . تو مثل خيليهاي ديگر از جايت بلند شدي و خواستي كه بروي . وقت خداحافظي ، خدا تو را در آغوش گرفت و در گوشت چيزي گفت ... چيزي كه تو بايد يادت مي ماند ... خدا آهسته در گوشت گفت : هر جا بروي ، من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي .... هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ... خدا اين ها را آهسته در گوش تو گفت و از تو خواست كه راه بروي . از جايت كه بلند شدي . وحشت برت داشت . سخت بود . در اطراف خدا تو بي نهايت راه مي ديدي . از هر كدام از آنها كه مي رفتي از خدا دور مي شدي ... اما از هر كدام كه بر مي گشتي به خدا مي رسيدي... به اطراف نگاهي كردي . چشمهايت را خوب گشودي و به راهي كه به نظرت راحت تر مي آمد، رفتي ...آن اوايل كه در راه بودي . گاهي بر مي گشتي و به پشت سرت نگاهي مي انداختي ... همان موقعها وقت برگشتن خدا را مي ديدي كه نگاهت مي كند ... و برايت دستي تكان مي دهد . هنوز خدا را مي توانستي ببيني.. در راهي كه مي رفتي ، با آدمهاي زيادي رو به رو شدي. آنها شبيه تو بودند .. نه اينكه مثل تو لباس بپوشند يا صورتي مثل تو داشته باشند ... يا حتي مثل تو رفتار كنند اما با همه ي تفاوتشان .. با اينكه بعضي از شما ، دست نداشت ، يا پا نداشت ، يا حتي نمي توانست حرف بزند ، نمي توانست ببيند ، با اينكه بعضي سياه بوديد بعضي سفيد با اينكه بعضي بزرگ و بعضي كوچك با اينكه بعضي لاغر و بعضي چاق ، اما همه شبيه بوديد . اسم همه ي شما آدم بود ! تو در اين راه با آدمهاي زيادي روبه رو شدي . بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند ... بر مي گشتي و به خدا نگاه مي كردي . مي ديدي خدا همچنان در جاي خود است . اما بعضي ديگر تو را از خدا دور تر مي كردند. دستت را مي كشيدند و تو را تا دور دست ها مي بردند . يك روز چشم باز كردي ... و ديدي هر چه نگاه مي كني اثري از خدا نيست .. ديدي بين آدمهايي هستي كه تو را ياد خدا نمي اندازند با اينكه آنها شبيه تو اند ... و همه شبيه هميد ... با اينكه همه ي شما آدميد ... نگاه كردي و چيز ارام كننده اي نديدي. ترسيدي ... با خود گفتي پس خدا كجاست ؟ از ترس مي خواستي اشك بريزي . آدمها دورت را گرفتند . خواستند آرامت كنند .در اغوشت گرفتند . به گونه هايت بوسه زدند ، چيز هايي به تو دادند ، حرف هايي به تو گفتند و تو كمي ، تنها كمي آرام شدي . اما دوباره تا آنها رفتند وجودت سراسر ترس و اضطراب شد ... از ژرفاي وجودت لرزيدي ... چيزي بود كه تو را مي ترساند . فرياد كشيدي ... شبي بود . يادت هست ؟ فرياد كشيدي و كمك خواستي . جايي بودي كه هيچ نوري نبود . همه اش ظلمت ، همه اش تاريكي . و تو ترسيده بودي . فرياد زدي .... ناگهان با تمام وجودت صدايت را رها كردي...فريادي از ژرفاي وجود ... و خدا را خواستي ... صدايش كردي ... بلند و بي تكلف . يادت هست آن شب اشك در چشمانت جمع شده بود و تو پيوسته مي گريستي و خدا را صدا مي كردي و مدام چيزي مي گفتي ... چيزي مثل خدايا مرا ببخش ... و يادت هست كه خدا همان شب ... درست همان شب صدايت زد و گفت : كافي ست بنده ي من ... بخشيدمت ... اشك نريز من تحمل گريستن تو را ندارم ... و تو آرام شدي . خدا آرامت كرد . يادت هست كه همان لحظه ياد بچه گي هايت افتادي .. يادت آمد وقتي بچه بودي و مي ترسيدي ... وقتي در خواب ، كابوس مي ديدي ، خدا تو را در آغوش مي گرفت و مي فشرد ... و تو آرام مي شدي ... آرامشي عجيب و پايدار ... آن شب وقتي صداي خدا را شنيدي و ياد بچه گي هايت افتادي دوباره دلت خواست به آغوش خدا بر گردي ... به خدا گفتي . از او خواستي دوباره در آغوش بگيردت . و خدا گفت : بيا ... دوباره به سوي من بيا. گفته بودم كه هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ... و تو خواستي بلند شوي ... نيرويي در تنت نبود. همه اش را صرف دور شدن از خدا كرده بودي .احساس كردي از درون خالي اي . به خدا گفتي .. گفت: مي دانم . از او كمك خواستي . گفت بلندت مي كنم اما خودت بايد راه بروي . بايد بداني چقدر از من دور شدي .... و خدا همان شب بلندت كرد . گفتي : مرا روي شانه هايت نمي گذاري ؟؟؟ خدا نگاهت كرد و گفت : گفتم كه تو خودت بايد بيايي... بايد يادت بماند راهي كه رفتي چقدر دور بود .... خدا را صدا زدي ... كمك خواستي . خدا گفت : راه برو ... تو مي تواني . تو قدرتمندي بنده ي من ... تو مي تواني . به كمك من و هيچ كس ديگر نيازي نيست . راه بيا. قدم بردار ... تو مي تواني ... خدا اين ها را گفت و از كنارت دور شد . دوباره فرياد زدي ... صدايش كردي. و دوباره صداي خدا آمد: تو مي تواني ...راه را پيدا كن و به سوي من بيا... تو مي تواني ... تنها بايد كمي تامل و كمي تحمل كني ....مي شنوي چه مي گويم ... تو مي تواني . روزهاي سختي را در راه گذراندي . وقت برگشت به نظرت راه دور تر مي آمد . هر چه مي رفتي نمي رسيدي. در راه برگشت باز هم آدمهاي زيادي را ديدي. باز هم بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند و اين به تو نيرو مي داد . اميدت را افزون مي كرد. تو راه مي رفتي . گاهي خسته مي شدي. گاهي گرسنه و گاهي آنقدر همه ي سختي ها امانت را مي بريد كه فكر مي كردي بهتر است همان جا بنشيني و از خير خدا هم بگذري ... اما همان وقت ، درست همان لحظه ، صداي خدا را مي شنيدي يا آدمي را مي ديدي كه باز تو را به ياد خدا مي انداخت ... و همين چيزها نيرويت مي داد . با همه ي رنجت بر مي خاستي و به سوي خدا مي رفتي ... يادت هست ؟ روزهاي زيادي گذشت و تو سختي هاي زيادي ديدي... اما يك شب ، وقتي كه ديگر خيلي خسته و گرسنه و بي تاب بودي ... نوري از دور به چشمانت رسيد . نوري كه نيرويت مي داد. نگاهش كردي ... نه ... به آن زل زدي. آشنا بود . نور را مي شناختي ... وقتي كوچك بودي در همان نور مي زيستي ... چيزي وجودت را پر كرد ... خسته بودي و ناتوان اما همه ي توان نبوده ات را در پاهايت جمع كردي و به سوي نور دويدي... وقت دويدن پايت به سنگي گرفت و تو افتادي ... تواني نداشتي ولي كسي ... درست است كسي ... تو را از جايت بلند كرد و تو باز به سوي نور دويدي. دويدي و به نور رسيدي...خدا را ديدي. نشسته بود در جايش. خدا را ديدي و به سوي خدا دويدي.... صدايت كرد ... نامت را بر زبان آورد ... تعجب كردي ... او هنوز از تو يادش بود ... ياد آن وقت افتادي كه به تو گفته بود: من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي .... او دستهايش را به سوي تو گشوده بود . خودت را در آغوش خدا انداختي ... در آغوشش آرام گرفتي ... نگاهت كرد . نگاهش كردي. خدا بر پيشاني ات بوسه اي زد . درست همان جا كه در راه رسيدن به خدا بارها آن را بر خاك ماليدي... خدا دست هايت را هم فشرد . همان جا كه در راه رسيدن به خدا ناتوان شده بودند... خدا بر لبانت هم بوسه زد ، همان جا كه در راه رسيدن به خدا براي گفتن بعضي چيزها گشوده نشده بود . خدا پاهايت را هم بوسيد همان ها كه در راه رسيدن به خدا به بيراه نبرده بود تو را .... تو ... بنده ي كوچك و گناه كار خدا ، شرمنده ي خداي بزرگ و بخشنده ات شدي. سرت را پايين انداختي و هيچ بر زبان نياوردي . خدا سرت را بالا برد و در چشمانت زل زد و از تو خواست ديگر شرمنده نباشي ... تو خواستي چيزي بگويي ... خواستي حرفي بزني ... خواستي بگويي لايق اين همه محبت نيستي ... خواستي اينها و خيلي چيزهاي ديگر را بگويي ... اما خدا دستش را بر لبات گذاشت و آهسته گفت : لازم نيست چيزي بگويي . باز يادت رفت من همه چيز تو را مي دانم ؟ و تو به روي خدا ، به روي خدا ي هميشه دانايت لبخند زدي ... خدا از جايش برخاست و تو را بر روي شانه هايش گذاشت و گفت : مي خواهي كمي قدم بزنيم ؟ و تو با سر، آري گفتي ... روزهاي خوبي بود ... يادت هست . صبح ها خدا تو را بر شانه اش مي گذاشت و با هم به گردش مي رفتيد . او برايت حرف ميزد و تو به او گوش مي دادي .... و يك روز ، درست يك روز ، خدا تو را در مقابلش نشاند و گفت : امروز دوباره روز رفتن است ... بايد دوباره انتخاب كني... اين بار حواست خيلي جمع باشد ... اين بار دوم است كه قصد رفتن مي كني ... خوب نگاه كن و ببين چه راهي را براي رفتن بر مي گزيني ؟ تو سرت را به نشانه ي فهميدن آنچه خدا گفته است تكان دادي و از جايت بلند شدي. قبل از رفتن به خدا گفتي : مي شود چيزي بنويسم ؟ خدا لبخندي زد و با خوشحالي گفت : معلوم است كه مي شود . تو نويسنده ي خوبي هستي ... من نوشتن تو را دوست دارم . وقتي مي نويسي به خودت اجازه ي تفكر مي دهي و به روحت نوبت نو شدن ... بنويس بنده ي من ...بنويس . به خدا گفتي : كمكم مي كني ؟ و خدا باز با همان خوشحالي گفت : شك نكن ... تو هر وقت مي نويسي من كمكت مي كنم ...يادت رفته است وقتي كه از من مي نويسي خودم قلم را در دست مي گيرم و به تو چطور نوشتن از خودم را ياد مي دهم .. يادت رفته است ؟ به خدا نگاه مي كني و همان طور كه لبخندي بر لبت هست ، مي گويي : نه ... يادم نرفته است ... اما اين بار مي خواهم تنها يك جمله بنويسم .. و آن را درست بر سر در خانه ات بگذارم . مي خواهم همه ي كساني كه وقت بلند شدنشان هست قبل از رفتن اين جمله را بخوانند ... خدايا كمكم كن تا اين جمله را به بهترين شكل ممكن بنويسم ... خدا نگاهت كرد و آهسته گفت : بنويس بنده ي من ... بنويس . اين جمله را بنويس و بر سر در خانه ام بزن... تو منتظر ماندي ... خدا اما چيزي نگفت . نگاهش كردي . نگاهت كرد... ناگهان چيزي به ذهنت رسيد . شگفت زده شدي . خدا نگاهت مي كرد هنوز و آهسته گفت : همان را بنويس . و تو با قلمي كه در دست داشتي ... بر كاغذي كه در پيش رويت بود ، اين جمله را نوشتي : بنده هاي خدا ... من در راه زندگي آموختم ...رسيدن به خدا دشوار و دور شدن از او آسان است .... اين را نوشتي و در جايي نصبش كردي و لبخند خدا را ديدي.. به سوي خدا رفتي . خدا نگاهت كرد و تو نگاهش كردي. گفت : اين بار ديگر جاي دوري نروي... لبخندي زدي و گفتي : نه ... نمي روم ... روزها دورت مي گردم ... اين جا خيلي زياد است و براي من همه چيز در اطرافت هست ...روزها همين جا دورت مي گردم و زندگي مي كنم با تو و با همه ي كساني كه همچون من به دور تو مي گردند و شبها ... همه ي شبها در آغوش تو به خواب مي روم ، درست مثل همه كساني كه اين جا در آغوش تو آرام مي گيرند ... خدا لبخندي زد و سري به نشانه ي رضايت برايت تكان داد ... و تو راه افتادي . كمي دورتر از بچه هايي كه دور خدا حلقه زده بودند مي توانستي دور خدا بگردي... به اطراف نگاه كردي ... چه جاي شگفتي بود ... از خودت پرسيدي چرا وقتي بچه بودي اينهمه شگفتي را نديده بودي؟ يادت آمد اگر در بچه گي ديده بودي حتما به راه هاي خطا نمي رفتي ... به اطرافت نگاه كردي .. به آدمهايي كه هر لحظه از پيش خدا بر مي خاستند و به راه هايي كه بي نهايت بودند و همه از پيش خدا دور مي شدند اما وقت برگشت همه به خدا مي رسيدند ، مي رفتند... به خودت انديشيدي ... به روزهايي كه گذشت و به جايي كه اكنون رسيده اي. و حس كردي تو چه خوشبختي كه اكنون اين چنين به دور خدا مي گردي ... تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا .... 5. خدايا ... حتي براي لحظه اي ، حتي براي چشم بر هم زدني ما رو به حال خود رها مكن .... 5. خدايا به من آن كن كه لايق توست ، نه آنچه كه سزاوار من است ... 5. خدايا مرا كه جز دعا چيزي ندارم ببخش و بيامرز ....
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط
|
|
|||||
|
|||||